شنبه ساعت 3 صبح که رفتم لب جاده
سوار ماشین شدم با 600 تومن رفتم تهران
دو نفر تو ماشین بودن داشتن با آب و تاب فوتبال میدیدن و حرف میزدن و منی که آنالیزور فوتبال هستم اصلا جذابیتی برام نداره فوتبال
بعد تا اونجا تقریبا خوابم نبرد
راننده و بغل دستیش میگفتن به مردم نفری یک و پونصد دادن که بیان تشییع؛ به بعضی ها هم هر شب کارت هدیه میدن ! متاسفانه به من ندادن . باید برم شکایت کنم . پولمو خوردن. 120 شب ضربدر 1.5 خیلی میشه. تازه این سفر تهران احتمالا سوبل حساب کنند. یه نفر دیگه هم سوار ماشین شد که تا موقعی که بود این سه نفر با هم گپ میزدن، وفتی اون فیروز کوه پیاده شد، شروعه کردن پشت سرشحرف زدن. خجالت آور بود.

رسیدم تهران و زنگ زدم عمو اکبر(دفیق دوره دانشگاهم) گفتم بیاد مترو صادقیه دنبالم. هر موقع میرم تهران میرم پیش عمو. واقعا رفیق خوبیه. هم مرامی و معرفتی و هم با عرضه بودن و شخصیت خودش. آدم عجیبیه .باید یه بار از کاراش بگم.
رفتیم خونه و املت درست کریم و خوردیم. یه ذره خوابیدیم و ساعت 2 ظهر رفتیم مصلی. به شدت گرم و تیغ تیز آفتاب و جمعیت هم زیاد. البته خیلی هم روز شنبه شلوغ نبود. رفتیم داخل و با بچه های گروه عمو اکبر و تا ساعت 5 اونجا بودیم. عجیب و غریب بود فضا. پیر و بچه، مریض و ناتوان و ... همه جوره بودند. و چه بودنی! ساعت 5 برگشتیم خونه و من که از بی خوابی داشتم میمیردم خوابیدم تا ساعت 9.

بعدش حموم رفتم و دوباره بچه ها گفتن بریم مصلی. چند تا موتور شدیم و رفتیم و اینبار خیلی شلوغ بود. جای سوزن انداخت نبود. کلی هم شربت خوردیم. عکس رو تو کانال بله گذاشتم. کل مصلی و خیابون های بیرون قرمز پوش! تا ساعت 2 اونجا بودیم وتا برگردیم خونه ساعت 4 شده بود و عملا بعید بود بتونیم صبح برای نماز تشییع بریم. البته میرفتیم هم باید چند تا خیابون قبل می ایستادیم، چون جمعیت خیلی زیاد بود. ولی خب اگه شب قبل نمیرزفتیم مصلی که صبح برای نماز بریم ، بهتر میبود. حیف شد. دلم موند.

صبح ساعت 11 احمد رفیق دوره ارشدم زنگ زد گفت با هم بریم مصلی. گفتم بریم. بدون موتور!
رسیدیم ایستگاه مترو های بهشتی و مفتح اصلا نمیشد تکون خورد. بهش گفتم نمیشه بریم بیرون از مترو و پیاده بریم. جمعیت چند برابر روز قبل بود و موکب ها مشغول خدمت رسانی به مردم. فضا شبیه اربعین هست. موکب ها و پیاده روی های طولانی ، آفتاب تند، گریه و اشک. فداکاری و ایثار. مسئولیت پذیری...

نتونستیم بریم داخل. یه مقدار دور و بر مصلی بودیم و بعد رفتیم انقلاب فلافل زدیم و تو پارک لاله نشستیم و از زمین و زمان حرف زدیم. احمد چند ماه میشه ازدواج کرده و با خانومش زندگی میکنه. راستش ناراحت شدم اصلا منو دعوت نکرد و نمیکنه خونشون. حس میکردم خیلی رفیقتریم با هم. البته شاید شرایط نداشتن. نباید الکی توقع داشته باشم. به هر حال تا ساعت 6 گپ زدیمو و بعد عمو با موتور اومد دنبالم و رفتیم تو شهر دور زدیم و حال و حوای عجیب تو شهر. دوباره رفتیم مصلی و شلوغ تر از شلوغ. خارجی ها هم اومده بودند. هندی ها و پاکستانی ها و عراقی ها و از بقیه جاها. آمریکایی هم بود! فیلم سینه زنی پاکستانی ها رو گذاشتم تو کانال بله. به آدمها که نگاه میکنم و از حالشون گریم میگیره و احساس حقارت میکنم در مقابلشون. موقع برگشت رفتیم نماز خوندیم و اومدیم نشستیم مسجد و بعدش هم برگشتیم خونه.

صبح ساعت 7 پا شدیم با موتور رفتیم طرف مسجد تا با بچه های مسجد که همه نوجوون هستن با دسته از محله طوس بریم خیابون آزادی. از قبل از میدون آزادی مردم پیاده دارن میان. صحنه های عجیبی بود! دسته رو شکل دادیم رفتیم که وسط راه یه موتوری اومد گفت پیکر آقا رو آوردن بدودید سمت خیابون و همه دویدیم سمت خیابون آزادی. و دقیقا همون لحظه کامیون حمل پیکر آقا داشت از جلومون رد میشد. فیلمش رو گذاشتم کانال. شهید سید علی خامنه ای از جلومون رد شد. احساس شرمندگی و گناه دارم که کاری براش نکردم. فیلم اونجا رو هم برای شما که نتونستید بیاید گرفتم. مخصوص شما بچه های وبلاگ. به یاد شما بودم.

از جمعیت هم نگم. من تشییع حاج قاسم دقیقا داخل دانشگاه تهران بود. اصلا اینجوری نبود. انقدر جمعیت داخل خیابون اصلی آزادی زیاد هست که مردم برای اینکه له نشن باید میرفتن تو خیابون های فرعی و کوچیکتر اطراف و عملا خیابون های فرعی هم پر شده بود. ساعت 12 برگشتیم مسجد و دیدیم مردم خسته دارن میان. عمو به بچه های مسجد گفت برن آب یخ و شربت بگیرن که به مردم شربت بدیم. خیلی سریع انجام شد. فکر نمیکردیم انقدر جمعیت زیاد باشه که مردم بیان سمت طوس، وگرنه ناهار هم آماده میکردیم. غافلگیر شدیم.

به مجید از بهترین دوستای دانشگاهم هم زدم گفتم بیاد و تا غروب با هم تو مسجد گپ زدیم. بعدش با عمو و دو تا دیگه از بچه ها رفتیم بندری زدیم و برگشتیم مسجد برای نماز و هیئت. من انقدر خسته بودم و محتاج خواب، دائم در حال چرت زدن بودم. ساعت 10 برگشتیم خونه و سریع وسیله هامونو گرفتیم و عمو رفت میدان آزادی که بره قزوین دهاتشون و منم اونم مترو صادقیه و بعد تهرانپارس که ماشین سوار بشم و برگردم. به زور ماشین گیرم اومد. ولی دهنم سرویس شد. هم گردن درد گرفتم و هم یخ زدم. تازه راننده رسیدیم نزدیک بهشهر از شدت خواب و البته نکشیدن تریاک دیگه بیتاب شده بود و ممکن بود قشنگ چند بار تصادف کنیم. منم دیدم جونمو نجات بدم بهتر از اینه که 20 کیلومتر مونده به خونه پیاده نشم و یه ماشین دیگه بگیرم. ساعت 7 رسیدم خونه. حموم و خواب. هم گردنم درد میکنه و هم تنم و بدجور خسته ام. اما خدا روشکر سفر خوبی بود و چیزهایی به چشم دیدم که هیچوقت فراموششون نمیکنم. مردمی دیدم که شکست ناپذیرند...
راستی سفرمون تموم شد و پولمون رو هم حکومت نداد. .باید برم شکایت:)))))))))
امیدوارم بتونم آدم بهتری بشم...