دختر تروریست

خنثی شدند بمب های توی سرم یکی یکی
جز آنکه کاشتی با خنده های نیمه یواشکی
هم مافیای مخوفی که تمام شهر حرف توست
هم حرفه ای ترین دختر تروریست گروهکی...

تمرین

داشتم می مردم ساعت هشت
داشتم می دیدم رقیبم را
من پشت شیشه تو پیاده رو
تمرین می کردم:" نه ندیدم را"

غم عالم

ناگهان غم عالم نشست توی دلم
بی هیچ حرف اضافه گریه می کنم
مثل آدمی که میخواست مرده شود
که چه وقت روح از بدنش برده شود...

ببخش

مرا ببخش که دنبال نان شب بودم
و روزهای فراقت به طول انجامید...

پ چ

فیلسوفی که مرد و راحت شد
مرد و مشغول استراحت شد
مردم از یاس فلسفی اما
باز هم یاس فلسفی دارم...

...

از درون گرمم
از بیرون سرد
تموم بدنم درد میکنه
هم خوابم میاد
هم خوابم نمیبره درست
میل به غذا ندارم
حال چیزی ندارم
دوست دارم فقط بخوابم
میخوام گریه کنم
ولی گریم نمیگیره
از همه ادما بدم میاد
دوست دارم تنها باشم
سرم درد میکنه

عاشق هر که من شدم، قبلش...

عاشق هرکه من شدم قبلش
یک نفر عاشق همان شده بود
یک نفر آدم زرنگ تر از من
مالک و فاتح زمان شده بود

عاشق هرکه من شدم قبلش
عقد مردی شده، از بختم
حلقه ای داشت، من هم نیز
نا امید و خسته در تختم

عاشق هرکه من شدم قبلش
مرد جذابی صاحبش بوده
بر و بازو ،رشید، چار شانه و سرو
سالها پیش، عاشقش بوده

من همیشه عقب ترین بودم
بچگی توی صف، توی کلاس
خسر الدنیا و آخرت شاید
سوره قل اعوذ من الاحساس

عاشق هرکه من شدم قبلش
شاعری وصف او شعرها گفته
من که تازه رسیده بودم به...
عارف واصلی ذکرها گفته

عاشق هرکه من شدم قبلش
خودش عاشق کسی دگر ست
رسم دنیای ما همین بوده
قلوه یار و همدم جگر ست

عاشق هرکه من شدم قبلش
مصرع و بیت شیشکی بستند
لیلی و منیژه و شیرین
لشکر لجوج و همدستند

عاشقی نعمت است،شکر خدا
من و ناسپاسی از ایزد؟!
یک جواب قاطع و روشن
مرگ، قلب خانه مرا میزد
...
خدا یا به دادم برس...

آینه

گرد و غبار فراموشی
روی موهایم شبیه برف
خیره به آینه، آینه خیره به من
جز بانگ سکوت، ما را حدیث نیست...

...

حالِ مرا نپرس که هنجارها مرا
مجبور می‌کنند بگویم که بهترم...

فراموش می شوم

فراموش می شوم
گویی که هیچ گاه نبوده ام
و این تقدیر اجبار بودن است
كان شيئا لم يكن مذكورا...

زباله دانم را

میان کوچه قدم می زنم وَ میگویم:
چه خوب می شد اگر کوچه بودم و هر شب
چهار چرخه می آمد که راس ساعت 9
تهی کند بتکاند زیاله دانم را

...

تو اگر ناامیدی از همه چیز
و اگر خرد می شوی در خویش
بخشی از پوچی جهان من و
پوکی استخوان من هستی...

شب به شب یاد تو در سر من
فکر آینده ی سیاه و فقدانت
تو دژاووی مبهم و کهنه
قاتل پیر جان من هستی...

خیبر خیبر یا صهیون

معادله عوض شده
آزادی خواهان ایران و لبنان و یمن و عراق و افغانستان و پاکستان و فلسطین و... یک دست واحدند...

جونم ایران

صهیونیستا و آمریکایی های بی شرف و حروم لقمه
انتقام همه خون های ایرانی و عراقی و لبنانی و سوری و افغانستانی و فلسطینی رو ازتون میگیرم...

هم سرنوشتی

ایران عراق یمن افغانستان لبنان فلسطین پاکستان و ...
ما هم سرنوشت هستیم. علیه استعمار و استثمار غرب
امشب اسراییل را جهنم می کنیم
لبنان و حزب الله پاره تن ایران است
نصر من الله و فتح قریب...

معرفی کتاب 4

هنر جنگ
نویسنده : سان تزو
ترجمه: احمد رضا رسولی

اگر کسی میخواهد جنگ را بشناسد و به اصول بنیادین آن آگاهی داشته باشد ، باید این کتاب را بخواند. سان تزو در این کتاب تجربیات خود در جنگ ها را به صورت رساله ای در آورده که بعد از گذشت صدها سال همچنان قابل استفاده است. او در این کتاب استراتژی ها، تاکتیک ها و اصول و فنون جنگیدن را از سطح کلان تا مسائل خرد بیان میکند. نکته ویژه در مورد این کتاب این است که خب همه می دانیم شکل جنگیدن و ابزارها نسبت به صدها سال پیش عوض شده، اما این کتاب همچنان میتواند به هر فرمانده یا تحلیلگر نظامی کمک کند. با خواندن بند بند این کتاب ، کاری که باید بکنید این است که آن را با اتفاقات روز تطبیق بدهید و حول عصر حاضر ، اندیشه های سان تزو را به روز کنید. نکته جالب تر این است که این کتاب در تحلیل مسائل سیاسی، اقتصادی، کسب و کار و حتی روابط میان فردی هم بسیار کمک کننده است. در یک کلام ، سان تزو به جای ماهی دادن به شما ، ماهی گیری را به شما آموزش می دهد.
« فرمانده ای که بدون انتظار شهرت پیشروی می‌کند ، بدون بیم رسوایی عقب نشینی نماید، تنها به فکر محافظت از کشورش باشد، و برای پادشاه و وطنش خادمی خوب باشد، برای هر مملکتی گوهری گرانبهاست.»

بی دهان

قسمتم بود بی دهان باشم
تکه های بزرگ نان باشم
نوش جان تمام مورچه ها
می توانند اگر برم دارند...

معرفی کتاب3

معرفی کتاب ۳: او
نویسنده : میثم امیری
«او» رمانی درباره زندگی عماد مغنیه است. اگر میخواهید کسی را بشناسید که قطعا یکی از بزرگترین و موفق ترین دشمنان اسراییل بود، باید عماد مغنیه را شناخت. باید مغنیه را شناخت و الگوهای فکری او را بیرون کشید تا ببینیم امروز چگونه باید با این سرطان جنگید. اگر معلم هستید ، یا کار تربیتی میکنید یا بچه ای دارید که میخواهید در آینده سرش به تنش بیارزد، پیشنهادم این است شبها قبل خواب برایش از عماد مغنیه قصه بخوانید. در کلاس داستانهای عماد را به دانش آموزان بگویید. عماد مغنیه مثل شخصیت های فیلم های هالیوودی است که بخواهید یا نخواهید عاشق اش میشوید، با این تفاوت که او واقعی بود.
« این حرف مطرح بود که نباید اسراییل را عصبانی کرد، نباید جری شان کرد، باید محدود بود به چهار تا تیر و ترقه بازی تا اسراییلی ها فکر نکنند خیلی در امن و امان هستند. اما او(عماد مغنیه)این حرف ها را قبول نداشت.مثلا بر این باور بود که باید به اسراییل ضربات سنگینی وارد کرد، ضربات کوچک کم فایده است.باید هیمنه طرف را شکست، باید بی حیثیتش کرد...

شرقی- غربی

شرق با صبر رشد کیفی میکند و غرب با شتاب رشد کمی

شرق می بخشد تا دارا شود و غرب نگه میدارد تا ثروتمند شود

شرق روحش را می پروراند و غرب تن را

شرق میخواند و غرب می بیند

شرق سکوت میکند تا بشنود و غرب بی امان حرف میزند تا صدایی نشنود

شرق افتاده و متواضع و بی ادعا است و غرب مغرور و سرمست و مدعی

شرق برای مرگ شوق دارد و غرب از مرگ می گریزد

شرق آخر هفته را فرصتی برای یادآوری و هوشیاری می داند و غرب آخر هفته را فرصتی برای فراموشی و مستی

شرق سر به آسمان دارد و غرب سر به زمین

شرق متعهد و اهل ثبات است و غرب اهل تنوع

شرق ساده و بی تکلف است و غرب زرق و برق دار

شرق پهلوان است و غرب قهرمان

شرق به دنبال گمنامی و مجهول بودن است و غرب به دنبال توجه و شهرت

شرق رازداری میکند و غرب پرده دردی

شرق چشم پوشی میکند و غرب فاش می‌کند

شرق یار و همراه و در کنار طبیعت است و غرب طبیعت را به بردگی می کشد

شرق دل رحم و مهربان است و غرب خشن و وحشی

شرق معتدل است و غرب افراط و تفریطی

شرق به خدا سجده می کند و غرب به خودش

شرق به کیفیت بودن می اندیشد و غرب به امتداد و کمیت بودن

مادر شما یه نگاهی بهم کن

سفید پوش بخش غم
یه شب که ناز میخری
برس به داد مسری
مریض تخت آخری...

سر این سفره

سر این سفره هنوزم یه نفر
روز و شب منتظر مهمونه...

کاش بودی

کاش بودی و باهات حرف میزدم
فکر نمیکردم نبودنت انقدر سخت باشه
احتمالا تو هم روزای سختی داری
ولی خب یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه
کاش حال تو خوب باشه پیشششششش
یادته میگفتی لازم نیست همیشه چیزی بگیم
همین سکوت بین مون هم کمک کنندس
کاش بودی سکوت میکردیم با هم...

خدایا

من میفهمم
همه تقصیرها از خودمه
ولی تو کمکم کن
درست کنم
تو لطف کن درست کن
این روزهای سخت
زودتر بگذره...

ماهی کنار رود

ماهی کنار رود
از غصه مرده بود...

هر روز

هر روز پاییزه
هر هفته پاییزه
هر ماه پاییزه
خدایا خستم
تمومش کن
هیچی تو جونم نیست
خالی تر از پوچ...

پیشنهاد

کسی میاد بریم سفر یه روزه
صبح تا بعد از ظهر ترجیحا شمال؟
مثلا گرگان، ساری، بابل و...

روزهای سخت

روزهای سختیه برام
خودمو دارم حمل میکنم
قفل شده همه چیز
حس سنگینی دارم
انقدر مشکلات تو خونمون زیاده که اجازه نمیده زیاد کاری کنم
غم به جای جای خونمون کبره بسته
سکوت، غم، تنهایی، هیشکی با هیشکی حرف نمیزنه
گاهی خندم میگیره از این حد غم.
دسوت دارم برم لب دریا
یه خونه و ویلا روبروی دریا
لب ساحل آتیش درست کنم و بشینم و چرت بزنم
خیلی خستم
خدیا یه ذره خوشی بیار تو زندگیمون لطفا
اوضاع خیطه.... دمت گرم

لطفا گوش بده اگه مقل من افسرده و غمگینی

من ادم غمگین و تنها و افسرده ای هستم.
تقریبا هر روز. الان هم که اینارو میگم بازم غمگینم. اما با اینکه حس افسردگی و غم دارم الان لازم دونستم اینارو بگم.
...
نئولیبرالیسم انسانها را از «هم نوع»، به «رقیب» تبدیل میکند. انسانها با نگاه رقابت به یکدیگر می نگرند و جاه طلبی و پیشی گرفتن از هم ارزش ذاتی می‌شود. رقابتی در تعداد فالورها در شبکه های اجتماعی؛ درصد چربی و دور کمر پایین تر و شکم تکه تکه تر؛ تفریحات لوکس تر؛ چهره های زیباتر جراحی شده، شهرت و محبوبیت و رویای سلبریتی شدن و ...
دیگر فضایل اخلاقی نیست که انسانها را رتبه بندی می‌کند. بالاتر بودن در نرم ها و سنجه های القایی، انسان ها رتبه بندی میکند. و اگر کسی در این رقابت احساس عقب ماندگی کند، نه اینکه واقعاً عقب باشد، دچار شرم می‌شود.نرم های القایی، همچون پاسبانان و سربازان عبوس و خشن عصرهای ماقبل مدرن، آدم را تحت چنان فشار نامرئی قرار می دهد که او مدام خودش را مقصر، ناچیز و کم ببیند و مدام خودش را شبیه به نرم های القابی کند. و این استمرار شرم، انسانها را افسرده میکند. جامعه سطحی، فرسوده و افسرده است.
به هر نسبتی که یک فرد ، بتواند خود را از نرم های القایی نئولیبرالیسم برهاند،به معنای واقعی حر و آزاد است و به هر نسبتی که خودش را مطابق نرم های القایی تنظیم کند، برده و دربند است...
...
امیدوارم تونسته باشم ساده گفته باشم.
چیزی به نام برنده و بازنده بودن نداریم. اول این چهارچوب رو بشکنید. ادمها رقیب ما نیستن. ما هم نوعیم. هم سرنوشتیم. دوست داشته باشیم هم رو. این دنیا مسابقه دو میدانی نیست. مدرنیته این جوری ساخته شده تا کار کنه. بر مبنای رقابت آدمها.
تو خودت شخصیت و کارکتر خودت رو داری. اصول و معیار خودت رو داری.
من دیشب به خودمون خیلی ایراد گرفتم. به ما وبلاگ نویسای تنها.
اما الان میگم، لازم نیست خودمون رو محاکمه کنیم براساس معیار های القایی جامعه.
اینکه دورکمرمون باریک نیست.
اینکه عضله نداریم. ماشین نداریم. پول زیادی نداریم. جایگاه شغلی نداریم. و ....
هر ادمی حتی اگه اینارو نداشته باشه، صفات دیگری هستن که ارزشمندی رو مشخص میکنن. تو ارزشمندی برای من، نه به خاطر اینا. به خاطر وجود خودت. چه کنکور قبول بشی، چه ارشد قبول بشی یا نه. چه توی مهاجرت وضعیت مقبولی پیدا کنی یا نه. چه عصبانی بشی یا نشی. زودجوش باشی یا نه. من دوست دارم. چون هم نوعیم. هم سرنوشتیم. تو رقیب من نیستی. من با تو یا کسی رقابت نمیکنم.
حرف زیاده. پس اول اصل رقابت را نپذیرید. من با کسی رقابت نمیکنم. من میخوام بر اساس معیار های خودم، به ارامش برسم.

قاتل سریالی

کشتن آدم ها برام مثل غذاست
دوست دارم آدم ها رو بکشم
ناهمگون و بی ربط
برای مردم بی ربط
برای مردم کم هوش
همه چیز به هم ربط داره
بین حرف های بی معنی
رفتار های بی معنی
ارتباط هست
باید فکر کرد
باید دقیق بود
من سوژه هام رو با دقت انتخاب میکنم
من مثل شما نیستم

بارون

ابر
سیگار
تنهایی
ظلمت
پوچی
تنفر
سوختن
سکوت
لرزش
خالی بودن
مرگ
آدم های پرت