خب همین الان برگشتم خونه و پشت سیستم عزیزم نشستم. قربون مانیتورم برم که انقدر بزرگه. واقعا دیس ایز مای اسپات...
8 روز سفر تموم شد. امروز بعد از ناهار یهو گفتیم برگردیم خونه و رفتیم لب جاده و ماشین سواری گرفتیم و برگشتیم. البته تو راه قشنگ سرویس شدیم چون باید افاضات و اظهار نظرهای مردم درباره همه چیز رو ناچارا باید گوش بدیم.
همین که رفتم خدمت امام رضا بعد مدتها و سر زدم به خواهرم و کمی از خونه فاصله گرفتم خوب بود.
حالا دوباره کار و کتاب و تحلیل و البته سکوت...

کاش آدم شجاع تر و با توکل تر و با اصول تری بودم. کاراکتر دار و با شخصیت تر! یه بار دربارش باید مفصل بنویسم.
حس عجیبی دارم. حس غربت. حس نگرانی. حس انتظار برای اتفاقات بد...
در هر صورت خدایا شکرت...