تجربه

برای گریه کردنات یکی دو روزی کافیه
سیاه بپوش برای من؛ اینم برای قافیه!

فقط من از اینجا میرم؛
فک نکنم چیزی بشه
نه آسمون زمین میاد…
نه ابری بارونی میشه

تابستون 1384 اتفاقی سی دی به دستم رسید که منو تکون داد...
گوش دادن به یه موسیقی اتفاقی
دیدن یه دروازه بان عصبانی و کاریزماتیک تو دروازه
دیدن یه ادم عجیب تو صف نونوایی
دیدن اتفاقی یه فیلم توی دی وی دی خونه
...
اتفاقات غیر منتظره آدم رو شکل میدهند...

کم شانس ها

بعد از دیدن هزارمین دور از بیگ بنگ داره از استیوارت خوشم میاد
همینجوری بی دلیل:) نه اینکه زیاد شبیهم باشه:) همینجوری
فقط امیدوارم منم فصل 12 دنیس برو پیدا کنم:) یا دنیس منو پیدا کنه. چرا پیدام نمیکنه پس:(

اگه جمعیت کره زمین رو 8 میلیارد در نظر بگیریم
نصف این تعداد رو هم زن در نظر بگیریم.
در واقع من 4 میلیارد شانس دارم برای انتخاب، که در حال حاضر 0 هست. 4 میلیارد گزینه دارم:) از این زاویه بهش نگاه باید بکنم.

بزار برعکسش کنم. تمام زنان دنیا 0.00000000025 احتمال هست که منو بدست بیارن:) اره این بهتر شد. طبیعتا شانس پایینی دارید.
پس بیخورد تلاش نکنید. البته من نا امیدتون نمیکنم. تلاشتون قابل ستایش خواهد بود:) کم شانسید متاسفانه. تقصیر من نیست. علم جبر و احتماله. که البته بعید میدونم سوادتون به این اندازه باشه...

بزراید یه تست بگیرم ازتون اگه 6 زن در یک اتاق باشن، احتمال اینکه من نصیب یکی از اونها بشم، چند هست؟
الف-0
ب-6
ج-1
د-0.1666666666666667



هیچی

رفتم
هیچی
خبری نبود
راه رفتن خالی
سیگار
و حرف هایی که قابل بیان نیست
:)

هر گوشه ای که آدمِ غمگینی ست
من شکلی از ادامه ی شب هاشم
این شعر را چرا به شما گفتم؟
...من که قرار بود قوی باشم

بهشهر گردی فردا

یه ماهی میشه نرفتم تو شهر بگردم
فردا غروب میرم ایشالا اگر عمری بود
بهشهر رو دوست دارم
برنامه چیست؟
پیاده روی
دو سه نخ سیگار( نه اینکه معتاد باشم، اصلا متنفرم از بوش، فقط وقتی چیز میکشم، تریاک میکشم، باید دو سه نخ سیگار بکشم که به اصطلاح بزنه بالا، چی ؟ نه اینکه تریاکی باشم . اصلا متنفرم ازش...)
کتابفروشی، فقط امیدوارم دیوونه بازی درنیارم چند تا کتاب بگیرم. یه دونه حداکثر. چرا؟ چون امروز 6 میلیون و 14 تا کتاب سفارش دادم. چسی کتاب:)
بعدش نماز
بعدش بستنی 4 اسکوپ انبه، معجون، کیک بستنی، توت فرنگی
و سپس بازگشت
برنامه دیوانه کنندس و محیرالعقول و بی سابقه
تا 23 مرداد وقتم آزاده، بعدش دهانم سرویس پرشی موجی سرعتی قدرتی خواهد بود...لیگ برتر داره شروع میشه:)
آرامش قبل از طوفان

رفیق قدیمی

همه میرن، تو میمونی برام...
ای حسین...

عاشقیت

دو تا تیله تو چشمات
منو از درس و مشق انداخت

یه کوچه کل تابستون
واسه تو بادبادک میساخت

من عکس تو رو می بردم
به جشن نیمکت آخر

منو خرداد می ترسوند
منو می کشت شهریور

پ ن: حس عاشقیت دارم...


پذیرش

این چند وقت مدام افکار ترسناک میومد تو سرم و منم مدام به ریشه های ترس هام فکر میکردم و خوندم و گوش دادم.به چیزهای جالبی رسیدم که گفتم شاید برای شما هم جالب باشه.

این که مدام از فوت عزیزانمون میترسیم و استرس داریم. اینکه از رفتار بد آدما با خودمون میترسیم. اینکه از تنها موندن میترسیم. و خیلی ترس های دیگه...

به این فکر کردم که بعضی امور جبری هستن و بعضی امور اختیاری. یعنی من در مرگ پدر یا مادرم نمیتونم اختیاری داشته باشم. موقعش که برسه خب متاسفانه فوت میکنن. حالا من بشینم استرس بکشم مدام و غمگین باشم و ناامید، مگه چیزی رو عوض میکنه. به این نتیجه رسیدم باید پذیرش داشته باشم. پذیرش یعنی جداسازی مرز بین جبر و اختیار. یعنی اینکه قسمت های غیر قابل کنترل زندگی رو نمیتونیم تغییر بدم و پس غصه اش رو نباید بخورم. اگر میتونم چیزی رو تغییر بدم خب براش تلاش میکنم و استرس و ناامیدی بی معناست.

ریشه ناامیدی تمرکز روی جبرهاست. وقتی چیزی جبری هست خب چرا خودمو به در و دیوار بزنم. زندگیمو میکنم. جالبه که شیطان دقیقا نقطه تمرکز آدم رو به نقاط غیرقابل تغییر، مثل گذشته ها یا چیزی مثل فوت عزیزان یا ... می بره و همین باعث حس ناامیدی و یاس میشه.

حدیثی از حضرت علی علیه السلام دیدم که مضمونش این بود: " اگر چیزی رو که دوست نداشتی به سرت اومد، اگر راهی نداشت که تغییرش بدی، بی قراری نکن، جزع و فزع نکن و بپذیر. و با قسمت های تغییر پذیر زندگیت ، زندگی کن. "

حالا فرضا فردا خدای نکرده پدرم فوت کنه. مگه کاری از دست من بر میاد. حالا یه همکارم یه حرف زشتی به من بزنه. مگه من میتونتم تغییر بدم رفتارشو. ولش کن. زندگیتو بکن. ما مدام برای چیزهای غیر قابل تغییر زندگی ناامید میشیم و غصه میخوریم. و اون بخش های قابل تغییر رو عموما رها میکنیم.

این چند وقت مدام حس فوت پدرم میومد تو سرم؛ حالا ولی دیگه نمیترسم و سعی میکنم تا هست باهاش خوب رفتار کنم و باهاش وقت بگذرونم.

ما که بی عقل بودیم و ...

به سرو گفت کسی: «میوه‌ای نمی‌آری؟».
جواب داد، که «آزادگان تُهی‌دستند.»

به راهِ عقل برفتند سعدیا؛ بسیار
که رَه به عالمِ دیوانگان ندانستند.

چه پاییزی بشه...

امسال تابستون اکثر روزا هوا ابریه
شاید کلا 5 دفعه قطعی برق داشتیم. اکثرا میگن مثلا 8 برق میره ولی نمیره. بعد من زنگ میزنم اداره برق میگم لطفا برق رو قطع کنید. اونا هم چیزی نمیگن و قطع میکنن تلفن رو! چرا بهم فحش نمیدن؟!

دیروز که اصلا بارون اومد
با این وضعیت که احتمالا و ایشالا یه پاییز بارونی رو خواهیم داشت.
از همین الان برنامه ریزی کردم. ست پالتو دورس یقه اسکی و پوتین و سیگار و قدم زنی تو خیابون های بهشهر. همین قدر سطحی و ساده و معمولی:)

چند روز پیش دختر خالم رو جایی دیدم. ازش خوشم اومد. یعنی هزار بار قبلا دیده بودمش ولی حس خوبی نداشتم بهش. نمیدونم چرا اون روز دوسش داشتم و دوست داشتم مدام باهاش حرف بزنم. خیلی عجیبه! زمین تا آسمون با هم فرق داریم و اصلا به همین دلیل هیچوقت ازش خوشم نمیومد یا برام جذاب نبوده. ولی چند روز پیش دوست داشتنی بود برام. امیدوارم دفعه بعد که دیدمش دوباره غیر دوس داشتنی باشه برام. چون واقعا اصلا با هم تناسب نداریم. پس واقعا دوست ندارم الکی دلتنگی و عشق نافرجامی رو تجربه کنم. ایشالا که یه حس زودگذر بوده و تموم شده دیگه. یحتمل هم تا عید نبینمش خدا رو شکر. البته دختر خوبیه ها. از جهت بد بودنش نگفتم؛ از جهت تفاوت هامون گفتم. وگرنه صد برابر از من بهتره.

نباید کتمان کنم که دچار خستگی و ملال هستم. اما خب چه میشه کرد. همچنان درباره علت و ریشه های ترس هام دارم فکر میکنم. چرا ترسیدی، چرا فرار کردی، چرا کم اوردی، چرا تسلیم شدی؟!
این ها سوالاتی هستن که باید بهشون جواب بدم و برای ادامه راه حلی داشته باشم.

روزهایی برای نگذشتن

باران دارد می بارد
هوا دم بالایی دارد
باید از دامنه رودخانه ها گریخت
همه مدارس تعطیل باید بشوند جز دماوند و فیروز کوه و خلخال
پلک چشم هایم خسته اند
انگشتانم لش ترین اند
هوا هوای قدم زنی های دونفره است
تخت مرا به خوابی عمیق دعوت میکند
عشق مثل هوا شناسی نیست
ناگهان و بدون وجود معشوق هم میشود عاشق شد
بی نشانه، بی دلیل
باید بروم بهشهر در کوچه ها، در خیابان ها راه بروم
سیگار بکشم
بلکه این غروب عاشقانه
کشته شود
بدون مقصد، بدون غایت، بدون هدف
را ها را باید رفت
آب را گل نکنیم
ز گهواره تا گور
پوتین برای سربازان ده عدد
خانه دوست کجاست؟
گلچین روزگار عجب بی سلیقه است
:)

خواب

از دیروز که از میانکاله برگشتم تقریبا فقط خوابیدم

ساعت ۸ شب تا ۱ صبح

بعد دوباره ۴ صبح تا ۱۲ ظهر

و ساعت ۴ عصر تا الان

ولی انگار خستگی نمی‌خواد از تنم بره بیرون. این وسطا هم کمی کار کردم که زیاد تلنبار نشه. البته روز قبلش هم کلا نخوابیده بودم یعنی حدود ۳۶ ساعت .

درونی متلاطم با خواب به آرامش نمی‌رسه. حالا دو دوز کامل بخواب!

حدود دو هفته دیگه که لیگ برتر شروع بشه، دیگه نمیشه انقدر بخوابم. خوابم رو هم باید تنظیم کنم. اون موقع هر روز کار هست. باید برم چایی های مختلف بگیرم. قهوه زیاد دوست ندارم، ولی شاید بگیرم، گاهی برای پریدن خواب خوبه.

راستی یکی از رویاهام اینه یه کتابفروشی کوچیک و جمع و جور بزنم . کتاب‌هایی که دوست دارم مردم بخونن رو فقط بیارم. کتابهای دست دوم مردم رو هم بخرم و همون ها رو با یه ذره سود بفروشم.

یه میز و چند تا صندلی خالی و یه سماور چایی هم باشه هفته ای یه بار بشینیم مشتریای دائمی درباره یه کتاب حرف بزنیم. بعد یکی از همین مشتریای دائمی یه خانوم خوب و موجه باشه و من عاشقش بشم و ازش خواستگاری کنم و اونم جواب مثبت بده و زندگیمون رو شروع کنیم و اون هم بیاد با هم کار کنیم. یه حسی بهم میگه این کار رو خواهم کرد. پروژه کتابفروشی رو انجام خواهم داد. ایشالا...

سفر یک روزه میانکاله

جنگ گرما در هوا نبود ، اما همچنان می شد منتظر این بود که بعد از حضور در لب دریا آفتاب سوخته شد. کرم زده بودم؛ من! همان پسرک نسبتا کثیف و شلخته 20 سال قبل:)
به دریا که رسیدم مشعوف شدم. اما خر ذوق نشدم. شوربختانه بصیرت لازم برای کیفور شدن از کوه و در و دشت و دریا را ندارم. این که چگونه این بصیرت در افراد به دست می اید، نکته دیگریست و در مقالی دیگر دراین باره سخن خواهیم راند.
دوربین یک بچه 4 ساله که از قضا او خرذوق شده بود،و همراه به خانواده اش در آب بود را لحظه ای دزدیدم و به دید زدن پرداختم. من در تمامی زندگی بی و با دوربین دید زده ام.
سه پیرمرد نیمه لخت در دریا دارند آب بازی می‌کنند. سه پیرمرد نیمه لخت پستان آویزان خمیده با شلوارک های از ناف تا زانو! بعد آمدند لب ساحل نشستند و روی خودشان خاک ریختند. احتمالا برای آینده ای نه چندان دور خود را آماده می‌کنند. شاید هم برای فراغت از آن!

بچه خر ذوق در آب غلط غلط میخورد و مادر و پدرش هم خرذوق میشوند و فیلم می‌گیرند.
خانواده سه نفره خوشحال.
سه نفره خوشحال که خانواده اند.
خوشحالی در خانواده ای سه نفره دیده شده.
دیدن شدن خوشحالی در سه نفر که گویا خانواده اند.
یاد درباره الی افتادم. به اینکه نباید لب دریا عاشق کسی شد. یا قبلش اسم کاملش را باید از او بپرسیم یا والیبال ساحلی چه ورزش مخوف و خانمان براندازی است.

در آن طرف تر دخترکانی پوشیده هم در آب هستند که شیطان مرا در دوراهی این انداخته که با دوربین دید بزنم یا نه که در این فقره بینی شیطان را به خاک مالیدم . بابت این فتح و اراده پولادین،باید منتظر باشم تا ببینیم در اثر این تقوا چه خروجی و چه برون رفتی خدا به من میدهد. من هنوز در کلاس های پایین تر هستم و باید برای هر کار خوبی جایزه بگیرم.
البته باید اعتراف کنم که یک حشره به شکل ترکیبی عنکبوت و خرچنگ و رتیل را زخمی کردم. بعد عذاب وجدان گرفتم و رویش آب ریختم تا هوش بیاید که شوربختانه تلاش ها بی ثمر شد و خانواده ای را داغدار کردم. احتمالا شب هنگام، فرزندان و همسر خرجنگ-عنکبوت -رتیل چشم به در بمانند و مادر خانواده زین پس باید هم مادر باشد و هم پدر ! امیدوارم در دنیای باقی به هنگام سوال و جوال بتوانم از پس دادگاه الهی بر بیایم و این نکته را به خانواده داغدار این جانور ناشناخته اثبات کنم که واکنش من ناشی از ترسی غیر ارادی بود نه یک خودآگاهی تاریخی:) ته تهش قتل غیر عمد؛ ولی زیر بار قتل عمد نخواهم رفت. وکیل تسخیری خوب در برزخ باید به تورم بخورد.

در یک لحظه یک خانواده سه نفره در عرش و یک خانواده سه نفره دیگر در فرش هستند. اینگونه است که جهان آفرینش را نمیشود درک کرد.
پیر مرد های نیمه لخت پستان آویزان دارند خودشان را گل مالی میکنند و به صورت خیاری دمر روی خاک های ساحل ولو شده اند و خنده های مستانه سر می دهند. اینکه در هفتاد سالگی همچین گنگی داشته باشی ، شانس بزرگی است. گنگی که مخاطب از بیرون حسرت آن را میخورد. فاصله ای بین گنگ پیرمردهای نیمه لخت پستان آویزان و دختران زیباروی دلربا نیست؛ هر دو حزب ، شادمان اند در همین لحظه:)

چه وقتی به دریا نزدیک میشوی و چه وقتی از آن دور میشوی ، متوجه آغاز یا تمام شدن صدای امواج دریا نمی‌شوی. یکهو به خودت می آیی و میبینی ارتباطت با دریا قطع می شود. من نه عضو گروه دختران زیباروی جوان هستم و نه عضو پیرمردان نیمه لخت پستان آویزان! در هیچ گروهی ، در هیچ اکیپی ، در هیچ دسته بندی ای نبودن هم از معمای زندگی است. مقتضی است وقتی سن این حقیر سر تا پا تقصیر از ۶۰ یا ۷۰ گذشت ، انجمن مخفی پیرمردان نیمه لخت پستان آویزان را تأسیس کنم که برویم صبح ها ساعت ۳.۵ صبح سه عدد نان تازه بگیریم ، ظهر برویم مسجد نماز بخوانیم. غروب هم برویم پارک دم محله و شطرنج یا تخته نرد بازی کنیم و بعدش مسائل مهم مملکتی و لشکری و کشوری را عمیقاً و استدلالا بررسی نماییم. فقط دو شرط مهم برای عضویت در این انجمن مخفی و فوق سری ضروری است:
۱-پستان های شل و آویزان
۲-تنهایی

صدف ها ، شن ها و امواج و صدا و صدا و صدا ، صدای امواج دریا و دیگر هیچ...

رفیق قدیمی

سلام
شرمندم
خیلی وقت هست که خبری ازتون نگرفتم
نمیدونم الان کجایید
چیکار میکنید
میخوام ازتون عذر خواهی کنم
آره خیلی ساله خبری ازتون نگرفتم
همه چیز یهو خراب شد
نه، یهو هم نبود خیلی آروم بود،انقدر آروم که متوجه نشدم.
من سالهای زیادی رو از دست دادم، خیلی فرصت ها از دست رفت، بهترین سالهای جوونی رو حروم کردم. عمری که باید صرف شما میشد، فرف بازی و نون شد
نمیدونم چه جوری باید برگشت
اما حالا تو این صبح جمعه فقط دلم پیش شماست
الان کجایید
تو کدوم صحرا، تو کدوم بیابون، تو کدوم شهر؟
میخوام یه چیزی بگم، من شما رو دوست دارم، با همه احوال بدم، شما هم منو دوست دارید؟
نوجوونا بزرگ شدن، جوونا پیر شدن، پیرهامون مردن؛ میبینید موهای منم سفید شده، سفید شده و آدم نشدم...
یه بغضی مثه تیغ تیز تو گلومه :(
عزیز علی ان اری الخلق و لا تری...

ترس

صبح ساعت 6 صبح خوابیدم و طبیعتا ساعت 1 ظهر بیدار شدم.
یک ساعت اول که از خواب بیدار میشم. بدنم درد میکنه. نمیتونم چیزی بخورم. فقط روی مبل یک نفره تو حال میشینم و به محیط خیره میشم. نای حرف زدن ندارم و از این جهت همسر عزیزم که از آینده نه چندان دور خواهی اومد و پیشاپیش قربونت برم، لطفا یک ساعت اول بعد خواب درکم کن. مرسی

بعدش رفتم سراغ کار تا ساعت 4 و البته خیلی هم امروز کاری نداشتیم و بعدش شروع کردم کتاب خوندن. کتاب 10 غلط مشهور درباره اسراییل که پیشنهاد میکنم بخونیدش. یه مورخ اسراییلی به نام ایلان پایه نوشته و به بسیاری از شبهات و سوالات ذهنی تون درباره موجودیت نامشروعی به نام اسراییل رو جواب میده. البته شما که کتاب نمی خونید ، یادم نبود اینو:) ته تهش کوری و بیشعوری و اینا بخونید:) همونا رو هم درست بخونید خوبه

بعدش دوباره نیم ساعت خوابیدم و با انرزی پا شدم و تحلیل دیدم. بعدش ورزش کردم و بعدش نماز و دوباره ادامه کتاب
فردا احتمالا خانوادگی بریم میانکاله. یه جایی هست نزدیک بهشهر. ایشالا خیر باشه
بعد هم لباس پوشیدم و رفتم تجمع و الان هم در خدمت شما
...
این روزها مدام به اینکه چرا میترسم فکر میکنم. میخونم درباره ریشه های ترس به طور عمومی و خودم رو بررسی میکنم. ترس هام رو. ترس از به مشکل خوردن در هر چیزی. ترس از مواجهه با شر. یه تیم فوتبال اگه وقتی گل بخوره و بترسه و از تاکتیک هایی که داره عقب بشینه، اشتباه کرده. خوردن گل تو دقیقه 20 نباید آدم رو بترسونه. 80 دقیقه دیگه باقی مونده. کسی که برای 20 دقیقه برنامه ریزی کرده یا غایتش دقیقه 20 هست، میترسه:)
تو خود حدیث مفصل بخوان ز این مجمل...

روز کاری

صبح ساعت 11 بیدار شدم و تا کارم شروع بشه کتاب خوندم. یه کتاب درباره شهید محمد باقر طاهر پور فرمانده یگان پهبادی هوا فضا. خدا رحمتش کنه.
بعدش ساعت 1 کار شروع شد. ساعت 2 طبق برنامه باید برق میرفت ولی نرفت و من چون کامپیوتر رو خاموش کردم دیگه گفتم تا 3.5 هم بخوابم و بعد بیدار شدم تا ساعت 9.5 شب درگیر کار بودم.
بعدش هم لباس پوشیدم و رفتم تجمع.
برگشتم خونه و ورزش کردم و حلوا درست کرده بود مامانم و خوردیم بعدش.
...
احساس خستگی زیادی دارم. همچنان به نظرم بیش از اندازس.
احساس عذاب وجدان و نگرانی برا اتفاقات پیش رو.
زیاد به خودم اعتماد ندارم. هنوز تزلزل دارم. باید محکم تر باشم.
ریشه های ترس آدم مهمه. میدونم ریشه های ترس هام چیه. باید حلش کنم.
ترس از تنهایی، ترس از بی پولی، ترس از در اقلیت بودن، ترس از دست دادن خانواده، ترس از ترسیدن، ترس از ضعیف بودن و ...
ولی درست میشه.
و من یتوکل علی الله، و هو حسبه...

پ ن: کامنت عمومی بزارید لطفا. اولا وقتی کامنت خصوصی بدید، من نمیتونم جوابتون رو بدم و شرمنده میشم و دوما کامنت خصوصی نوتیفیکیشن میاره و مجبور میشم پاکش کنم. مرسی

بازگشت از سفر بجنورد

خب همین الان برگشتم خونه و پشت سیستم عزیزم نشستم. قربون مانیتورم برم که انقدر بزرگه. واقعا دیس ایز مای اسپات...
8 روز سفر تموم شد. امروز بعد از ناهار یهو گفتیم برگردیم خونه و رفتیم لب جاده و ماشین سواری گرفتیم و برگشتیم. البته تو راه قشنگ سرویس شدیم چون باید افاضات و اظهار نظرهای مردم درباره همه چیز رو ناچارا باید گوش بدیم.
همین که رفتم خدمت امام رضا بعد مدتها و سر زدم به خواهرم و کمی از خونه فاصله گرفتم خوب بود.
حالا دوباره کار و کتاب و تحلیل و البته سکوت...

کاش آدم شجاع تر و با توکل تر و با اصول تری بودم. کاراکتر دار و با شخصیت تر! یه بار دربارش باید مفصل بنویسم.
حس عجیبی دارم. حس غربت. حس نگرانی. حس انتظار برای اتفاقات بد...
در هر صورت خدایا شکرت...

رو هفتم سفر بجنورد

دیشب که ساعت ۲ خوابیدم .ساعت ۴ بیدار شدم ، نماز که خوندم دیگه خوابم نبرد. چند روز پیش که با خواهرم رفته بودیم کتابفروشی گفت چی بگیرم، گفتم شازده کوچولو رو هم بگیر اگه نخوندی. خودمم شاید ۲۰ سال پیش خوانده بودم و یادم نبود ازش چیزی.

پس شروع کردم کتاب رو خوندم. و خب خیلی زود تموم شد. به نظرم حتما برای بچه های تا ۱۵ سال بگیرید و بخونید براشون. چون هم سوالات فلسفی خوبی در حد بچه ها طرح می‌کنه و اونها را به فکر کردن وادار میکنه و هم تخیل و خیال پردازی اونها رو پرورش میده و خب به خاطر فرم خوبش، بچه ها رو می‌تونه کتاب خوب و اهل مطالعه بار بیاره.

یه جاش شازده کوچولو به یه مرد در حال خوردن مشروب مست میرسه و میگه: چرا انقدر می میخوری؟

مشروبخور: که فراموش کنم شرمندم

شازده کوچولو: چرا شرمنده ای

مشروبخور: که انقدر می میخورم:)

بعد از تموم شدن کتاب دوباره خوابیدم و ظهر پا شدم و دوباره کتاب خوندم. بعدشم ورزش کردم و یه ذره غذا خوردیم.

این روزها که از کار و خونه و ... فراغت دارم. بیشتر فکر میکنم. بیشتر ریز شدم به خودم. مسیر اومدم تا این سن رو بررسی میکنم. چه کردم، چه نکردم، چه باید میکردم، چه نباید میکردم. چه باید بکنم. باید اون موضوع رو زودتر حل کنم تا به آرامش برسم و با تمرکز و آرامش بیشتر ادامه بدم.

پ ن: داشتم فکر میکردم پیروزی ایران بر دو قدرت هسته ای آمریکا و اسراییل و ناتو و کشورهای عربی و همراهی کلی کشور دیگه، اگه اسمش معجزه نیست ، پس چیه؟ معجزه که فقط شکافتن دریا و زنده کردن مردگان نیست. دچار حجاب معاصرت هستیم...

روز ششم بجنورد

صبح بیدار شدم

یه تحلیل نگاه کردم و بعد ورزش کردم

صبحانه خوردیم و بعد نشستیم اینتراستلار رو دیدیم. از سالها پیش میگفتم، این فیلم رو هر تایمی نباید دید. باید با تمرکز ببینم. خوب بود، اما همچنان فالووینگ بهترین فیلم نولان هست.حداقل من خیلی دوسش دارم.ده ها بار دیدمش

بعدش هم غروب رفتیم بیرون و تجمع و بعدش خرید کردیم .چای ماسالا هم خریدیم.ادایی:)

خیلی راه رفتیم ، با گرسنگی پیتزا گرفتیم و چسبید، گشنه که باشی، سنگ هم خوشمزس. بعد هم دیگه هیچی. همش پوچی دنیای فانی و دنیای غیر جذاب... حرف دارم، کسی نیست بهش بزنم. پس میخورمش...

ای مرگ می‌رسی به من؟ اما چقدر دیر...

روز پنجم سفر بجنورد

شاید الان فکر کنید تو سفر باید کار خاصی کرد که نه من از اونا نیستم:)

کتاب خوندم ، خوابیدم و آخر شب هم با خواهرم رفتیم بیرون راه رفتیم و نقل و شکر پنیر خریدیم که ببرم خونه سوغاتی و البته چایی با طعم هل.

بعدش هم اومدیم خونه و حرف زدیم و کتاب خوندیم. راستی اخیرا با شیرینی معینی پور آشنا شدم ، چقدر خوبه، قبل ورزش بخورم انرژی خوبی میده که خسته نشم زود.

احتمالا تا دوشنبه بمونم‌. الان تقریبا تو تعطیلات بین فصل هستیم و کاری هم نیست. تا لیگ پایه و بعد لیگ برتر شروع بشه.

راستی پنجمین نفر هم فرمم رو رد کرد:)

روز چهارم سفر بحنورد

بعد از ظهور فیس‌بوک، انسانها عملا بدون گرفتن مجوز روزنامه یا سایت ، میتونستن خودشون منتشر کننده و تولید کننده باشن. این موضوع باعث شد که انسانها از اون به بعد با هر سطح دانش و آگاهی و تحلیل ، به نقد و بررسی دیگران و جامعه روی بیارن.

نتیجش این شد که جاهلان و متوهمان داشتن آگاهی و تحلیل هم، صاحب تریبون شدن. افراد جامعه جهانی به جای خود انتقادی و خود محاسبه گری، وارد فضای دگر انتقادی و دگر محاسبه گری بدون داشتن ابزار دانش و آگاهی عمیق شد. انسان از خودش غافل شد و به عیب و ایراد گیری از دیگران رو آورد.

این شد که آدم های جهان هر روز عیوب خودشون رو فراموش کردند، چون مدام به دنبال نقد عیوب دیگران بودند و وقتی برای خودشون نموند.

هر انسان عادی( بدون داشتن آگاهی و دانش و تحلیل همه جانبه و عمیق)که بیش از خودش، جامعه و آدم های جامعه رو نقد کنه، از خودش غافل و روز به روز به عیوب خودش اضافه میشه. حال که کسی لایق تر به این هست که نقش واعظ و مصلح رو بازی کنه که خودش به درجه ای از تقوا و زهد و خیر درونی و دانش عمیق رسیده باشه.

این مقدمه برای این بود که بگم که باید بیشتر خودم رو نقد کنم تا دیگران رو. باید بیشتر خودم رو اصلاح کنم تا دیگران رو.

بجنورد کاری ندارم زیاد. بیشتر کتاب میخونم. و می‌شینم و فکر میکنم. شب ها هم میرم تجمع و پیاده روی...

برای پیروزی ایرانمون بر دشمنان متجاوز صلوات بفرستید لطفاً