صبح ساعت 11 بیدار شدم و تا کارم شروع بشه کتاب خوندم. یه کتاب درباره شهید محمد باقر طاهر پور فرمانده یگان پهبادی هوا فضا. خدا رحمتش کنه.
بعدش ساعت 1 کار شروع شد. ساعت 2 طبق برنامه باید برق میرفت ولی نرفت و من چون کامپیوتر رو خاموش کردم دیگه گفتم تا 3.5 هم بخوابم و بعد بیدار شدم تا ساعت 9.5 شب درگیر کار بودم.
بعدش هم لباس پوشیدم و رفتم تجمع.
برگشتم خونه و ورزش کردم و حلوا درست کرده بود مامانم و خوردیم بعدش.
...
احساس خستگی زیادی دارم. همچنان به نظرم بیش از اندازس.
احساس عذاب وجدان و نگرانی برا اتفاقات پیش رو.
زیاد به خودم اعتماد ندارم. هنوز تزلزل دارم. باید محکم تر باشم.
ریشه های ترس آدم مهمه. میدونم ریشه های ترس هام چیه. باید حلش کنم.
ترس از تنهایی، ترس از بی پولی، ترس از در اقلیت بودن، ترس از دست دادن خانواده، ترس از ترسیدن، ترس از ضعیف بودن و ...
ولی درست میشه.
و من یتوکل علی الله، و هو حسبه...

پ ن: کامنت عمومی بزارید لطفا. اولا وقتی کامنت خصوصی بدید، من نمیتونم جوابتون رو بدم و شرمنده میشم و دوما کامنت خصوصی نوتیفیکیشن میاره و مجبور میشم پاکش کنم. مرسی