ترس
صبح ساعت 6 صبح خوابیدم و طبیعتا ساعت 1 ظهر بیدار شدم.
یک ساعت اول که از خواب بیدار میشم. بدنم درد میکنه. نمیتونم چیزی بخورم. فقط روی مبل یک نفره تو حال میشینم و به محیط خیره میشم. نای حرف زدن ندارم و از این جهت همسر عزیزم که از آینده نه چندان دور خواهی اومد و پیشاپیش قربونت برم، لطفا یک ساعت اول بعد خواب درکم کن. مرسی
بعدش رفتم سراغ کار تا ساعت 4 و البته خیلی هم امروز کاری نداشتیم و بعدش شروع کردم کتاب خوندن. کتاب 10 غلط مشهور درباره اسراییل که پیشنهاد میکنم بخونیدش. یه مورخ اسراییلی به نام ایلان پایه نوشته و به بسیاری از شبهات و سوالات ذهنی تون درباره موجودیت نامشروعی به نام اسراییل رو جواب میده. البته شما که کتاب نمی خونید ، یادم نبود اینو:) ته تهش کوری و بیشعوری و اینا بخونید:) همونا رو هم درست بخونید خوبه
بعدش دوباره نیم ساعت خوابیدم و با انرزی پا شدم و تحلیل دیدم. بعدش ورزش کردم و بعدش نماز و دوباره ادامه کتاب
فردا احتمالا خانوادگی بریم میانکاله. یه جایی هست نزدیک بهشهر. ایشالا خیر باشه
بعد هم لباس پوشیدم و رفتم تجمع و الان هم در خدمت شما
...
این روزها مدام به اینکه چرا میترسم فکر میکنم. میخونم درباره ریشه های ترس به طور عمومی و خودم رو بررسی میکنم. ترس هام رو. ترس از به مشکل خوردن در هر چیزی. ترس از مواجهه با شر. یه تیم فوتبال اگه وقتی گل بخوره و بترسه و از تاکتیک هایی که داره عقب بشینه، اشتباه کرده. خوردن گل تو دقیقه 20 نباید آدم رو بترسونه. 80 دقیقه دیگه باقی مونده. کسی که برای 20 دقیقه برنامه ریزی کرده یا غایتش دقیقه 20 هست، میترسه:)
تو خود حدیث مفصل بخوان ز این مجمل...