سفر یک روزه میانکاله
جنگ گرما در هوا نبود ، اما همچنان می شد منتظر این بود که بعد از حضور در لب دریا آفتاب سوخته شد. کرم زده بودم؛ من! همان پسرک نسبتا کثیف و شلخته 20 سال قبل:)
به دریا که رسیدم مشعوف شدم. اما خر ذوق نشدم. شوربختانه بصیرت لازم برای کیفور شدن از کوه و در و دشت و دریا را ندارم. این که چگونه این بصیرت در افراد به دست می اید، نکته دیگریست و در مقالی دیگر دراین باره سخن خواهیم راند.
دوربین یک بچه 4 ساله که از قضا او خرذوق شده بود،و همراه به خانواده اش در آب بود را لحظه ای دزدیدم و به دید زدن پرداختم. من در تمامی زندگی بی و با دوربین دید زده ام.
سه پیرمرد نیمه لخت در دریا دارند آب بازی میکنند. سه پیرمرد نیمه لخت پستان آویزان خمیده با شلوارک های از ناف تا زانو! بعد آمدند لب ساحل نشستند و روی خودشان خاک ریختند. احتمالا برای آینده ای نه چندان دور خود را آماده میکنند. شاید هم برای فراغت از آن!
بچه خر ذوق در آب غلط غلط میخورد و مادر و پدرش هم خرذوق میشوند و فیلم میگیرند.
خانواده سه نفره خوشحال.
سه نفره خوشحال که خانواده اند.
خوشحالی در خانواده ای سه نفره دیده شده.
دیدن شدن خوشحالی در سه نفر که گویا خانواده اند.
یاد درباره الی افتادم. به اینکه نباید لب دریا عاشق کسی شد. یا قبلش اسم کاملش را باید از او بپرسیم یا والیبال ساحلی چه ورزش مخوف و خانمان براندازی است.
در آن طرف تر دخترکانی پوشیده هم در آب هستند که شیطان مرا در دوراهی این انداخته که با دوربین دید بزنم یا نه که در این فقره بینی شیطان را به خاک مالیدم . بابت این فتح و اراده پولادین،باید منتظر باشم تا ببینیم در اثر این تقوا چه خروجی و چه برون رفتی خدا به من میدهد. من هنوز در کلاس های پایین تر هستم و باید برای هر کار خوبی جایزه بگیرم.
البته باید اعتراف کنم که یک حشره به شکل ترکیبی عنکبوت و خرچنگ و رتیل را زخمی کردم. بعد عذاب وجدان گرفتم و رویش آب ریختم تا هوش بیاید که شوربختانه تلاش ها بی ثمر شد و خانواده ای را داغدار کردم. احتمالا شب هنگام، فرزندان و همسر خرجنگ-عنکبوت -رتیل چشم به در بمانند و مادر خانواده زین پس باید هم مادر باشد و هم پدر ! امیدوارم در دنیای باقی به هنگام سوال و جوال بتوانم از پس دادگاه الهی بر بیایم و این نکته را به خانواده داغدار این جانور ناشناخته اثبات کنم که واکنش من ناشی از ترسی غیر ارادی بود نه یک خودآگاهی تاریخی:) ته تهش قتل غیر عمد؛ ولی زیر بار قتل عمد نخواهم رفت. وکیل تسخیری خوب در برزخ باید به تورم بخورد.
در یک لحظه یک خانواده سه نفره در عرش و یک خانواده سه نفره دیگر در فرش هستند. اینگونه است که جهان آفرینش را نمیشود درک کرد.
پیر مرد های نیمه لخت پستان آویزان دارند خودشان را گل مالی میکنند و به صورت خیاری دمر روی خاک های ساحل ولو شده اند و خنده های مستانه سر می دهند. اینکه در هفتاد سالگی همچین گنگی داشته باشی ، شانس بزرگی است. گنگی که مخاطب از بیرون حسرت آن را میخورد. فاصله ای بین گنگ پیرمردهای نیمه لخت پستان آویزان و دختران زیباروی دلربا نیست؛ هر دو حزب ، شادمان اند در همین لحظه:)
چه وقتی به دریا نزدیک میشوی و چه وقتی از آن دور میشوی ، متوجه آغاز یا تمام شدن صدای امواج دریا نمیشوی. یکهو به خودت می آیی و میبینی ارتباطت با دریا قطع می شود. من نه عضو گروه دختران زیباروی جوان هستم و نه عضو پیرمردان نیمه لخت پستان آویزان! در هیچ گروهی ، در هیچ اکیپی ، در هیچ دسته بندی ای نبودن هم از معمای زندگی است. مقتضی است وقتی سن این حقیر سر تا پا تقصیر از ۶۰ یا ۷۰ گذشت ، انجمن مخفی پیرمردان نیمه لخت پستان آویزان را تأسیس کنم که برویم صبح ها ساعت ۳.۵ صبح سه عدد نان تازه بگیریم ، ظهر برویم مسجد نماز بخوانیم. غروب هم برویم پارک دم محله و شطرنج یا تخته نرد بازی کنیم و بعدش مسائل مهم مملکتی و لشکری و کشوری را عمیقاً و استدلالا بررسی نماییم. فقط دو شرط مهم برای عضویت در این انجمن مخفی و فوق سری ضروری است:
۱-پستان های شل و آویزان
۲-تنهایی
صدف ها ، شن ها و امواج و صدا و صدا و صدا ، صدای امواج دریا و دیگر هیچ...