از دیروز که از میانکاله برگشتم تقریبا فقط خوابیدم

ساعت ۸ شب تا ۱ صبح

بعد دوباره ۴ صبح تا ۱۲ ظهر

و ساعت ۴ عصر تا الان

ولی انگار خستگی نمی‌خواد از تنم بره بیرون. این وسطا هم کمی کار کردم که زیاد تلنبار نشه. البته روز قبلش هم کلا نخوابیده بودم یعنی حدود ۳۶ ساعت .

درونی متلاطم با خواب به آرامش نمی‌رسه. حالا دو دوز کامل بخواب!

حدود دو هفته دیگه که لیگ برتر شروع بشه، دیگه نمیشه انقدر بخوابم. خوابم رو هم باید تنظیم کنم. اون موقع هر روز کار هست. باید برم چایی های مختلف بگیرم. قهوه زیاد دوست ندارم، ولی شاید بگیرم، گاهی برای پریدن خواب خوبه.

راستی یکی از رویاهام اینه یه کتابفروشی کوچیک و جمع و جور بزنم . کتاب‌هایی که دوست دارم مردم بخونن رو فقط بیارم. کتابهای دست دوم مردم رو هم بخرم و همون ها رو با یه ذره سود بفروشم.

یه میز و چند تا صندلی خالی و یه سماور چایی هم باشه هفته ای یه بار بشینیم مشتریای دائمی درباره یه کتاب حرف بزنیم. بعد یکی از همین مشتریای دائمی یه خانوم خوب و موجه باشه و من عاشقش بشم و ازش خواستگاری کنم و اونم جواب مثبت بده و زندگیمون رو شروع کنیم و اون هم بیاد با هم کار کنیم. یه حسی بهم میگه این کار رو خواهم کرد. پروژه کتابفروشی رو انجام خواهم داد. ایشالا...