امروز یه پسری که 5 سال پیش دانش آموزم بود بهم پیام داد
اون موقع تو یه مدرسه غیر انتفاعی تو تهران روان درس می دادم
از همون موقع رابطه مون خوب بود
منم دوسش داشتم و اونم دوسم داشت
با ادب و صمیمی بود
یادمه اون موقع عاشق دختر همسایه شون بود و کلی باهام درموردش صحبت میکرد.
حالا امروز بهم پیام داد و گفت داره ازدواج میکنه
البته با اون نه، با یکی دیگه

میبینید زندگی همینه
فک میکنی اون فرد یا اون چیز برات بهترینه ، ولی ممکنه یه روزی متوجه بشی نه نیست
اون موقع یادمه بهش میگفتم که ممکنه آینده یه این نتیجه برسی که اصلا این دختر مناسبت نیست و گویا دختره بهش خیانت کرده بوده
و حالا با یه دختر همکلاسیش میخواد دازواج کنه
نوستراداموس قرن رو هنوز نشناختید، وقتی انیشتین عصر رو نشناختید، چه انتظاری دارم ازتون به خدا
خوشحالم براش
با اینکه خیلی با هم رفیق نبودیم و خب در نهایت هم به خاطر رابطه معلم و شاگردی حریمی بین مون بود
ولی هم من اونو دوس دارم و هم اون منو
کم پیش میاد منو یکی دوس داشته باشه، پس بزارید بهش افتخار کنم
گفت باید عروسیم بیای و منم گفتم حتما میام به خصوص اینکه اگه بیام و و بتونم نیمه گمشده ی خودم رو از مراسم تو انتخاب کنم
اگه چند ماه پیش بود میگفتم نه نمیام
اما حالا هر جای دنیا منو کسی دعوت کنه میرم
البته به جز خارج
ویزا و پاسپورت ندارم
جالب نیست ببینی دانش آموزت داره ازدواج میکنه؟
جالبه
به خصوص اینکه خودم هنوز ازدواج نکردم
حتی در چند فرسخی به ازدواج هم نیستم
یه حس بی عرضگی و تنها بودن وعقب موندگی هم بهم دست داد راستش رو بگم
اما خب براش خواشحالم که داره ازدواج میکنه
شبیه حس استیورات، که هیچوقت دیده نشد
البته تو فصل دوازدهم دنیس میاد باهاش ازدواج میکنه
شاید منم قراره تو فصل دوازدهم زندگیم یه دنیس نام بیاد
اگه خود دنیس بیاد که عالی تر( لبخند شیطانی)
همیشه تو زندگیم استیوارت بودم، در حالی که داشتم نقش زک تو خوش تیپ بودن و شلدون تو باهوش بودن رو بازی میکردم.
البته الان برام مهم نیست
الان برام چیزای دیگه مهم تره
اینکه بتونم خودم رو از غرور و کبر و عجب و دروغ و کینه و نفرت و ... پاک کنم
اینا برام مهم تره
اما تنهایی هم اذیت کنندس
از حقیقت نمیشه فرار کرد
با اینکه من همیشه در حال فرار بودم