پوک
روی صندلی نشسته
پشت مردمک چشمش پر از گرماست
جلوش گیجی
ده روز میشه که مصرف نکرده
کافیه برگرده به عقب
زیر تخت
چند تا چیز رو بیرون بکشه و همه چیز برگرده به حالت اول
خودش رو بین یه شروع و پایان میبینه
اگر این دفعه مصرف کنه کاملا نا امید میشه
همه چیز تموم میشه
دستاش به لرزه افتادن
تنگی نفس
حس میکنه فقط یه پوسته که فقط هوا رو احاطه کرده
تهی، خالی، شایدم پوسیده، از درون پوسیده، پوک، پوچ
انتهای راهروی آخر، دست چپ
دور زد خودش را، به پیچ رسید
هی چرخ زد توی سرش هرز و هرزه وار
و سرانجام مثل همیشه، به هیچ رسید...
+ نوشته شده در جمعه ۱۴۰۴/۱۲/۰۸ ساعت 1:32 توسط علی آرمان
|