روزهای سختیه برام
خودمو دارم حمل میکنم
قفل شده همه چیز
حس سنگینی دارم
انقدر مشکلات تو خونمون زیاده که اجازه نمیده زیاد کاری کنم
غم به جای جای خونمون کبره بسته
سکوت، غم، تنهایی، هیشکی با هیشکی حرف نمیزنه
گاهی خندم میگیره از این حد غم.
دسوت دارم برم لب دریا
یه خونه و ویلا روبروی دریا
لب ساحل آتیش درست کنم و بشینم و چرت بزنم
خیلی خستم
خدیا یه ذره خوشی بیار تو زندگیمون لطفا
اوضاع خیطه.... دمت گرم